فمینیسم:آموزه ای که وجه اصلی تمامی تفاسیر وگونه های آن بر این باور استوار است که زنان به دلیل جنسیتشان گرفتار تبعیض هستند لذل لازم است برای تغییر این وضعیت اقدام شود.فمینیسم جنسیت را محور تفکر ورفتار افراد قرار داده است.
اصلی ترین سئوالات فمینیسم برای فلسفه سیاسی وعلوم اجتماعی در سه قالب ؛ الف مردان چگونه مسلط شدند؟2-چرا این سلطه پذیرفته شد؟ و3- نتیج این سلطه چیست؟
مری آستل نخستین فمینیست انگلیسی مایل بود به جای توجه به مواضع سیاسی ،بر ظرفیت تفکر منطقی زنان تاکید داشته باشدوبه زنان وابستگی عاطفی به مردان وحتی ازدواج با آنان را توصیه نمی کرد.چرا که معتقد بود با وابستگی عاطفی زنان زیر یوغ مردان می روند وتحت تاثیر آنها قرار می گیرند. آستل به جهت سیاسی محافظه کار وطرفدار سلطنت بود.
مری ولستون کرافت: بیشتر تاکید می کرد که ذهن فاقد جنسیت است بلکه تربیت جامعه است که باعث ایجاد نگاه جنسیتی به افراد می شود .چون از نظر عاطفی زنان برتر از مردان هستند آسیب پذیری بیشتری متوجه آنها است لذا زنان نباید وابسته به مردان باشند.
رساله جان استوارت میل به نام انقیاد زنان مهمترین اثر فمینیستی قرن نوزدهم به شمار می رود .وی نگاه واقع گرایانه نسبت به زنان فمینیست داشت.انقیاد هر یک از دوجنس را نسبت به دیگری رد کرده است واز اصل برابری کامل دفاع می کند . وی تصور ناتوانی زنان در کارکردها واشتغالات را ناشی از نحوه رفتار اجتماعی واینکه مردان نمی توانند یک رابطه متساهلانه را تحمل کنند می داند .میل با حمله به مشکلات وآفات انقیاد نیمی از جامعه انسانی یعنی زنان آشکارا از موضع تاییدگرایانه دفاع می کند .همسر استوارت میل یعنی هریت تیلور دارای نظریات فمینیستی بود .به آراء میل انتقاداتی وارد شده است از جمله اینکه میل با وجود دفاع از اصل برابری زنان در نهایت ترجیح می داد که زن به طور آزادانه در حریم خصوصی فعالیت داشته باشد.یا اینکه میل مسلم می پنداشت که زنان مخاطبش که عمدتا از طبقه متوسط وبالا بودند خدمتکارلنی برای انجام کارههای پرزحمت در اختیار دارند.
فمینیسم را را به دو موج یا دو مرحله اصلی تقسیم می کنند:
موج اول از قرن نوزدهم شروع شد وتا سا های پس از جنگ جهانی اول ادامه یافت.بیشتر متاثر از خیزابهای عصر روشنگری وسپس نهضت های لیبرالی وسوسیالیستی بود ودر سال 1920 که زنان آمریکایی توانستند بر اساس متمم نوزدهم قانون اساسی حق رای در مجالس ملی را بدست آورند ،مهمترین فراز خود را یافت ،البت خواست حق رای بعدها از مهمترین خواسته های فمینیسم بود امری که به مرور در دیگر کشورها تحقق یافت.درسال های 1920 به بعد جنبش های اقتدار گرا مثل فاشیسم ونازیسم مهمترین عواملی بودند که جنبش فمینیسم را مهار کردند .بازگشت زنان به کارهای خانه وتربیت فرزندان وجوانان برومندی که در خدمت جامعه ونظام قرار داشته باشند وایفای هرچه نقش مادری-همسری از مهمترین شعارهای جنبش اقدارگرا بود .پیدایش دولت رفاه وسیاست های رفاهی در دهه های سوم وچهارم قرن حاضر در ثبتموقعیت زنان یه عنوان همسر ومادر موثر افتاد .
موج یا مرحله دوم به دهه 60 برمی گردد:وقوع جنگ جهانی دوم با وجود مشکلات بیش از حد انسانی ومادی در زمینه سازی موج دوم فمینیستی موثر واقع شد.نیاز دولت ها به مردان جنگب سبب شد که زنان به طور گسترده در مشاغل خارج از خانه به کار گار گرفته شوند.با پایان جنگ وبرگشت اوضاع به شرایط عادی زنان به کار گماشته شده در معرض خطر بیکاری یا پذیرش شرایط نازلتر در رقابت با مردان برای کار مشابه قرار گرفتند .اگرچه بیشتر زنان به خانه وامور خانواده برگشتند اما این امر عمومیت نداشت ودیگر زنان با تجربه حاصل از حضور گسترده در شئون تولیدی یا خدمات مایل نبودند به شرایط قبل بازگردند ،پس جمگ سبب خودآگاهی بیشتر زنان شد .در موج دوم فمینیسم عملا به بخش قابل توجهی از اهداف خود یعنی به حق رای زنان یا برابری حقوق زنان ومردان در بسیاری از وجوه اجتماعی دست یافت .البته این دستیابی بیش از آنکه برخاسته از فعالیت های فمینیستی بوده باشد ناشی از تحولات اجتماعی ودیگر آموزه ها از جمله دموکراسی وسوسیالیسم بود ..با این حال آموزه ها وجنبش های فمینیستی به مراتب مولفه های موثری در پیشبرد اهداف یاد شده بودند. فمینیسم با با تحقق بسیاری از ار خواسته های در موج دوم بیشتر متمایل به فعالیت در زمینه های تخصصی شد،مانند مدیریت سازمان ها یا پژوهش های ژرفتر ونسبت های اجتماعی از جمله مقوله جنسیت.
مهمترین اثر فمینیستی طی مراحل اول ودوم فمینیسم انتشار کتاب جنس دوم سیمون دووبوار است .وی در این کتاب با بررسی پیشینه های تاریخی ونحوه حضور زن در قالب های گوناگون فردی یا اجتماعی نتیجه می گیرد که زن چه برای فرد وچه برای دیگری یعنی مرد ،جنس دوم شده است.به نظر او زن قربانی هیچ تقدیر مرموزی نیست بلکه زنان باید در شرایط تازه ای از روابط قرار گیرند تا معانی به ظاهر مسلم وجاودانه رنگ ببزند نظر دبووار یا مبانی اگزیستانسیالیسم واهمیتی که برای توان و وظیفه شکل دهی کیفیات انسانی قائل است هماهنگ بود وتمامی تبعیضات نهادی،نظری یا ترتیبی را که در نهایت به زیر دست بودن یا به تعبیر دیگر زن را دیگری تلقی کردن جنبه ای طبیعی می دهد با دیده انتقادی می نگرد .این کناب شکاف میان موج اول ودوم را پرکرد ویکی از فرازهای حساس جنبش فمینیست گردید.
انواع فمینیسم:
فمینیسم لیبرالی : مشکل اصلی زنان را در نابرابری اقتصادی وجنسیتی می دانستند ومعتقد بودند زنان در مقایسه با مردان از حقوق کمتری برخوردار هستند و بر آزادی وحقوق برابر تاکید داشتند. آنها می گفتند تسلط مردان بر زنان در قانون هم نهادینه شده است لذا با آن مبارزه می کردند. مرکز فعالیت آنها بیشتر در انگلیس وآمریکا بود .
فمینیسم سوسیالیستی یا مارکسیستی: بر رهایی کامل زنان در گرو پیشبرد مبارزات طبقاتی ودیگر مقولات مطرح ومهم در مارکسیسم معتقد است .مارکس معتقد بود اگر زنان دچار تبعیضات اقتصادی –اجتماعی ویا سیاسی وفرهنگی هستند بهتر است به جنبش عمومی مارکسیسم بپیوندند تا بتوانند مشکل را به طور ریشه ای حل کنند وبه سامان مناسب دست یابند.جانشینان مارکس نیز همینیسم را تحت الشعاع مقولات مارکس ارزیابی می کنند .فمینیست سوسیالیستی نیز چهارچوب جامعه گرایی وهمبستگی را محور فعالیت خود قرار داده است .سوسیالیست های تخیلی زنان را هم در اجتماع وهم در خانه مورد ستم ارزیابی می کردند ومایل بودند که با سازوکار اقتصادی که رنگ وبوی تحمیلی داشت آنها را از تبعیض کار رهایی دهند ودر عین حال ویژگی طبیعی زنان از جمله احساس وعاطفه آنها محفوظ بماند.
فمینیسم نژادی:منظور فمینیسم سیاه است گذشته از ساختار ونهادهای مورد نظر ،تبعیض برخاسته از نژاد هم موضوعیت می یابد یعنی این که مساله سیاه-سفید درخواستها وطرز تلقی های فمینیسم سیاه منعکس می شود .پس فمینیسم سیاه یک مقوله دو وجهی جنسی –نژادی است.فمینیسم سیاه نسبت به فمینیسم سفید با نظر تردید وبعضی مواقع عناد می نگرد.
فمینیسم رادیکال :فعالیت خود را ازدهه 60 به بعد آغاز کرد واز انگیزه های اصلی این نوع فمینیسم سرخوردگی از جنبش چپ جدید واین احساس روزافزون که در هر حالتی مرد به دلیل جنسیت خودش وبا وجود علائق سیاسی –اجتماعی واقتصادی مایل است تا سلطه آشکار یا نهانی را بر جنس زن اعمال دارد بود..در ا فمینیسم رادیکال دیگر این امید که تغییرات در نهادهای سیاسی یا دگرگونی های اقتصادی یا تصویب واعمال قوانین وحقوق بتواند زن را از سیطره مرد رهایی دهد، دربهترین حالت یک امر فرعی تلقی می شود .سرزمین یا زندگی بدون مردان طرح می شود .گونه ای از فمینیسم سیاه یا فمینیسم رادیکال تا تا آنجا پیش می روند که فقط قائل به واژگونی وضعیت موجودند یعنی فمینیسم سیاه سرود برتری سیاه را سر میدهد وفمینیسم رادیکال زیر دستی مردان را در سر می پروراند.
=========================
نیهلیسم (پوچ نگری،هیچ انگاری وبی ارزش شدن ارزش ها).ریشه این کلمه به یونان باستان برمی گردد.یک دیدگاه سیاسی واجتماعی است .قدرت دولت وغیر دولت را به هیچ می انگارد.
واژه نیهلیسم را اولین بار هرمان یاکوبی در نامه ای به دوستش در سال 1799 به کار گرفت .احساس سرخوردگی ،بی تفاوتی نسبت به نظم وشرایط موجود جهان در آن زمان .
دیدگاه نیچه؛ نیهلیسم فروپاشی ارزش ها نیست بلکه فرصتی برای آفریدن وخلق کردن ارزش های نو است .یک بازنگری در تفکر ورفتار انسان غربی به ویژه بعد از انقلاب صنعتی .یک وضعیت روانشناختی ومعرفت شناختی که معنای زندگی ،هستی ،بودن وحیات از بین می رود .یک شرایط اضطراب آفرین ،سردرگمی روحی برای افراد ایجاد می شود .نوع نگاه بشر به جهان پیرامون متفاوت از گذشته است.
نیچه نیهلیسم را به دو دسته تقسیم کرده است :
نیهلیسم منفعل:در طول زمان به تدریج ایمان انسان ها سست می شود عقاید واعتقادات نسبت به ارزش ها سست می شود که این در واقع آغاز راه است.
نیهلیسم فعال:دویست سال بعد از نیچه شکل می گیرد .که شاهد نابودی همه آن چیزی که انسان از گذشته به آن اعتقاد داشته است و همه ارزش ها هستیم .همه چیزها بی معنی وبی فایده می شود.
در زندگی امروز انسان غربی زندگی بی معنا یا کم معنا شده است.معنای زندگی کم رنگ می شود . باعث می شود افراد انگیزه ای برای تلاش کردن نداشته باشند .
نیچه می گوید؛اعتقاد به اینکه همه چیز پوچ وبیهوده است به تدریج برای انسان تبدیل به یقین می شود .در این حالت با 3 گرایش مواجه می شویم:
1-سرکشی وعصیان که به صورت ضدیت با هرچیزی خود را نشان می دهد
2-پیدا کردن راه های مختلف فرار یعنی از هرچیزی که بهش وابستگی دارد فرار می کند یا هر چیزی که او را در گیر می کند فرار می کند.
3-راه حل دینی مثل یکتاپرستی وبازگشت به دین وخداپرستی
ویژگی جریان نیهلیسم؛سرد شدن روابط بین افراد ،دخالت دولت وسرمایه در امور شخصی اسان ،شکاف نسل ها ، از دست رفتن ارزش ها وراه ورسم گذشته ،نسبی گرایی ،جدا شدن از واقعیت ،کم شدن یا محدود شدن روابط اجتماعی.
بشر به خاطر همان اراده آزادی که به او داده شد احساس کرد هر کاری می تواند انجام دهد. خداوند رادر حد ناظرمی دید. مسئولیت پذیری (بر اساس عقلانیت) در همه ابعاد زندگی بر گردن خود انسان است که همین باعث ایجاد یک نوع وحشت می شود که نیهلیسم از وجوه این وحشت است.
*نیهلیسم شرقی:در واقع ریشه اش در عرفان وتصوف است .فرد برای رسیدن به خدا دنیا را رها می کند یعنی بی خیال دنیا ومتعلقات وابسته به آن می شود تا به خدا برسد.
*نیهلیسم غربی : انسان خدا را رد می کند تا دنیا را داشته باشد.اما بعد از مدتی احساس پوچی می کند وگمشده خود را در دنیا نمی یابد وبه مرحله ای می رسد که دنیا را هم نفی می کند وبه پوچ گرایی مطلق می رسد .یعنی نه خدا را دریافت کرده است نه دنیا را در نتیجه احساس پوچی می کند.
به جای خضوع وخشوع در برابر خداوند مسیر عصیان وسرکشی را انتخاب کرد .عقل وخرد را جایگزین وحی الهی کرد.این تفکر کم کم به نیهلیسم تبدیل شد.اراده وعقل ودر کنار آن غرایز ونفس جای خداوند را در وجود انسان گرفت.اومانیست ها انسان را سازنده وخالق هر ارزشی می داند.
------------------------------===========================================
نخبه گرایان :
موسکا :کتاب طبقه حاکمه از اوست.وی مخالف آرمانگرایی ،دموکراسی وسوسیالیسم بود چون اعتقاد داشت تحقق پیدا نمی کنند.وی اعتقاد داشت راه حل طبیعی وعملی برای اینکه دولت ها مشکل پیدا نکنند و به فروپاشی منتهی نشوند دست بردن به روش های اجباراست که بصورت خودآگاه وناخودآگاه در همه سیاست ها دنبال می شود واجتناب ناپذیر است واگر غیر این باشد وقوع جنگ وانقلاب در کشورها قطعی است .اطاعت سیاسی ،مذهب ومیهن پرستی به عنوان اساس نظم در جامعه نقش بسیار مهمی دارد .
ازنظر موسکا آن حکومتی که توانایی اداره جامعه را دارد حکومت الیگارشی است (الیگارشی به معنای تسلط ونفوذ است) .به نظر موسکا در همه جوامع از بدوی ،درحال پیشرفت وتوسعه یافته دو تا طبقه در جامعه وجود دارد که طبقه حاکمه وطبقه تحت حکومت هستند .طبقه تحت حکومت وظیفه اس فراهم کردن معیشت مردم جامعه استودر کنار آن باعث می شود صاحب قدرت شود واز مزایای آن بهره مند شود وهر چقدر جمعیت یک کشور بیشتر باشد قدرت طبقه حاکمه کمتر می شود وبه همین علت طبقه حاکمه نمی تواند در واقع خیلی به مردم مسلط باشد.وبالعکس.وی تاکید می کند یک طبقه سیاسی همیشه پایدار نیست وبه تدریج هم از لحاظ گرایش سیاسی وهم نوع عملکرد تغییر می کند. طبق یک قانون آهنین که در تاریخ وجود دارد به تدریج طبقه حاکم قدرت خود را به خاطر تحولات وشرایط مختلف اجتماعی وسیاسی از دست می دهد .موسکا اعتقاد دارد با اعمال روش ها وشیوه هایی می توان عمر دولت ها وحکومت ها را طولانی تر کرد که موسکا از آن به عنوان فرمول سیاسی یاد می کند .طبق این فرمول در جوامع سیاسی طبقه حاکمه می تواند قدرت خود را افزایش دهد ودوام خود را قوام بخشد.هرحکومت سیاسی سعی می کند برای بقای حاکمیت خویش یک پایه اخلاقی درست کند و توجیهاتی داشته باشد که بتواند قدرت خود را محکم ودوام بیشتری به آن بدهد.استفاده از فرمول سیاسی روشی است که می تواند به حکومت ها ودولت ها ودوام آنها کمک کند.به نظر موسکا انسان ها ذاتا نیازمند آن هستند تحت توجیه اخلاقی قرار گیرند وبا توجیه اخلاقی تحت سلطه قرار گیرند..برخلاف پاره تو که اعتقاد داشت زوز واجبار باعث برقراری تعادل در جامعه واداره امور می شود موسکا معتقد بود اگر انسان تحت تاثیر توجیهات اخلاقی قرار گیرد کمک می کند به پذیرش رضایت افراد برای ماندن در جامعه .موسکا اشاره می کند برای جلوگیری از انقلاب ،تغییرات تدریجی واصلاحات حتی سطحی به حفظ وبقای حکومت ها وجلوگیری از فروپاشی آنها کمک می کند.اینکه دولت ها چه اصلاحاتی را بایدانجام دهند که خود را با افکار عمومی منطبق سازند.دولت ها اگر هوشیار باشند وبه موقع فعالیت کنند وبر اساس فرمول سیاسی عمل کنند می توانند به بقا ودوام خود کمک کنند.
فرمول سیاسی چیست؟
فرمول سیاسی در واقع به کارگیری نیروی اجتماعی صاحبان منابع گوناگون قدرت در جامعه در حوزه های سیاسی واجتماعی است.می توانیم مجموعه ای از افراد گوناگون را داشته باشیم که در دولت وحکومت نقش دارند که می توانند به بقا ودوام حکومت کمک کنند .اگر همه نقش داشته باشند بهتر است تا اینکه جزیره ای عمل کنند.این منابع قدرت که موسکا از آنها یاد می کند (عوامل یا منابعی که افراد از طریق آن وارد مسائل سیاسی واجتماعی می شوند وگوشه ای از قدرت را برعهده می گیرند ):
1-ثروتمندان ،سرمایه داران وتجار مهم که می توانند در حکومت ها نقش داشته باشند .
2-زمین وزمین داری (در دوره ای فئودال ها اداره کنندگان حکومت بودند)
3-قدرت نظامی (نظامی گری)مثل ارتش
4-مذهب(بزرگان مذهبی که صاحب نفوذ هستند باید در دولت ها وحکومت ها نقش داشته باشند که باعث ایجاد تعادل شوند)
5-علم (صاحبان علم ودانش در هر رشته ودر هر زمینه به ویژه در زمینه های فنی وتکنولوژیکی)
به نظر موسکا هر حکومتی که نیروی بیشتری از ترکیب این افراد را در بدنه خود داشته باشد در واقع می تواند یک حکومت باثبات باشد .در عین حال باید از سلطه هر یک از این عوامل بر دیگری جلوگیری کرد تا تعادل برقرار شود .دیدگاه های موسکا اگر چه ضد دموکراتیک است اما او دنبال مطرح کردن فاشیست نبود واگر دربار جنگ صحبت می کند اعتقادش بر این بود که با جنگ می توان روحیه وحدت ،همبستگی وهمدلی را در بین ملت ها ودولت ها بوجود آورد واگر جنگی رخ دهد می تواند روحیه وحدت ،همبستگی وهمدلی ملت ها ودولت ها را بالا ببرد.
.................
***رابرت میخلز
میخلز بحثی به نام سازمان رامطرح می کند .وی نظریه گردش نخبگان پاره تو را یکی از نظریات مهم سیاسی می داند .به نظر میخلز جایگزین شدن نخبگان نه به عنوان اینکه قدرت را قبضه کنند بلکه در واقع به وسیله گروه های جدیدی که حاکم می شوند ،در حکومت ها اتفاق می افتد نه به وسیله زور واجبار .به تدریج صاحبان صنعت وروشنفکران در حوزه حکومتی رسوخ پیدا می کنند .گاهی حکومتی ممکن است در ظاهر سرنگون شودولی در اصل هیچ قدرتی از بین نمی رود چرا که در پس پرده در واقع قدرت ونفوذ گروه هایی وجود دارد که در حکومت بعدی می توانند جایگزین شوند وجای خالی آنها را پر کنند.
نظریه معروف میخلز قانون آهنین الیگارشی است که یکی از قوانین محکم تاریخی است حتی دموکراتیک ترین ولبیرال ترین دولت ها در جوامع معاصر واحزاب معاصر گریزی از آن ندارند.جز ذات دولت وحاکمیت ها است .به نظر میخلز عامل نگهدارنده وپشتیبان این قانون مفهومی است به نام سازمان .وقتی حزبی ،سازمانی شکل گرفت اعضای اصلی سازمان به تدریج دستیارانی انتخاب می کنند که به جای خودشان به امور برسند چون اگر در گذشته همان روسا واعضا در راس یک حزب یا نظام بودند با مردم سروکار داشتند وارتباط داشتند وقتی قدرت پیدا کردند جای خود را به صورت تدریجی به معاونین ومشاوران خود می دهند وخودشان به رده های بالاتر قدرت می رسند وفاصله بین خود ومردم ایجاد می کنند وارتباط به شکل گذشته میان آنها وجود ندارد وهرچقدر که به مراتب بالاتر قدرت می رسند این فاصله بیشتر می شود .خود میخلز رهبران جنبش ها ،احزاب کارگری را مثال می زند اگرچه رهبران این احزاب برای رسیدن به آن جایگاه وتفکر واندیشه خود تلاش می کذدند ولی وقتی به آن می رسند نسبت به آن جنبش ها وفعالیت های مدنی بی انگیزه می شوند وکم کم جایگاه خود را به معاونان ومشاوران و زیردستان می سپارند که به جای آنها بیشتر با مردم سر وکار داشته باشد. بر اساس همین موضوع میخلز تاکید می کند دولت ها وحاکمیت ها واحزابی که قدرت پیدا می کنند از قدرت مردم استفاده می کنند یعنی قدرت خود را از مردم که هواداران آنها هستند کسب می کنند .این هواداران هستند که می توان روی افکار آنها کار کرد یعنی بر ساس مصالح ومنافع روی افکار عمومی کار کرد واز قدرت عامه مردم استفاده کرد برای جایگزینی ویا قرار دادن آن افکار واندیشه ها که یک حزب یا قدرتی به آن قدرت سیاسی رسیده است می تواند از افکار واندیشه های مردم برای نفوذ استفاده کند واین یکی از طبیعی ترین راه هایی است که سیاستمداران از آن استفاده می کنند.میخلز می گوید خیلی از احزاب ،سازمان ها وایدئولوژی ها برای رسیدن به قدرت وپیروزی تلاش می کنند وقتی به آن دست یافتند یک اندیشه ویک ایدئولوژی از بین رفتن آن آغاز می شود .روسای این سازمان ها واحزاب دچار سلسله مراتب می شوند واز اهداف اولیه خود با مگذشت زمان فاصله می گیرند وبه جایگاهی می رسند به یک شرایطی می رسند که آن توان زیاد وآن انگیزه اولیه را از دست می دهند و به رفاه وشرایطی که بعد از کسب قدرت به آن دست یافته اند عادت می کنند.میخلز می گوید شکل گیری سازمان بطور کلی معادل از بین رفتن اهداف وایدئولوژی است.با تشکیل سازمان (با به قدرت رسیدن یک تفکر ،یک ایدئولوژی )هم اهداف سازمان کم رنگ می شود وهم افراد سازمان بطور کلی محافظه کار می شوند یعنی وابستگی به سازمان آنها را محافظه کار می کند .احراب وایدئولوژی های مختلف بعد از رسیدن به قدرت وتشکیل یک سازمان محافظه کار می شوند وبه تدریج از آرمان های اولیه خود فاصله می گیرند .برخلاف گذشته که برای به پیروزی رسیدن ایدئولوژی خود تلاش می کردند در شرایط فعلی به خاطر عوامل متعدد پیرامون خود از جمله مسائل داخلی ویا مسائل بین المللی در حیطه ای قرار ارند که باید سیاسی کاری ومحافظه کاری کنند.
میخلز مانند پارتو وموسکا با دموکراسی مخالف نیست وبه آن بدبین نیست .اعتقاد دارد دموکراسی به سایر روش های حکومتی وروش اداره جامعه ارجحیت دارد .و اصلاحی که به کار می برد این است که شر دموکراسی از سایر اشکال حکومتی کمتر است.حکومت کمال مطلوب هیچ وقت نمی تواند تحقق پیدا کند .با توجه به اینکه مساله قدرت ،مساله امتیاز گیری .خیلی از مسائل داخلی وبین المللی در دنیا وجود دارد حکومت هایی که به شکل کمال مطلوب باشند وجود ندارد اما می توانیم با اصلاح دموکراسی قدم های مطلوب برای اداره جامعه برداریم وراه حل او آموزش وآگاه کردن مردم است .با آگاه کردن توده های مردم وآگاهی دادن به آنها می توان از از روش وشیوه های قدرت طلبانه جلوگیری کرد .
----------------
سی رایت میلز
وی از نظر جهت گیری سیاسی عقاید بدبینانه دارد ولی افکارش تا حد زیادی با وضعیت جوامع امروز همخوانی دارد .کتاب یقه سفیدان از اوست .ساختار اجتماعی ونخبگان قدرتمند دیگر کتاب های او هستند. به نظر میلز انتقال قدرت در جامعه از دست الیگارشی ها وگروه های صاحب قدرت به گروه های گسترده ممکن نیست .به نظر وی این گروه های قدرت والیگارشی ها در هر جامعه وهر عصری با کمی تغییر شکل وجود دارند. قدرت حکام در جوامع مدرن وامروزی از قدرت پادشاهان ودیکتاتورها گذشته متفاوت تر شده است امانه تنها کمتر نیست بلکه در اشکالی با توجه به ابزارهایی که دارند بیشتر هم شده است .مثال هم می آورد که چونه قدرتامپراطوری رم یا فراعنه مصر را با قدرت حاکمان آمریکا وروسیه در شرایط کنونی مقایسه کنیم .قدرت حکومت های الان با توجه به ابزارهایی که در اختیار دارند خیلی بیشتر از گذشته است . وی می گوید قدرتمندان جدید می توانند شهرهای بزرگ را یک شبه نابود کنند .در عرض چند دقیقه وچند ثانیه با بمباران های هوایی ،اتمی ویا شیمیایی تعداد خیلی زیاد از مردم را از بین ببرند ونابود کنند وتازه عوارض آن برای نسل های بعدی باقی می ماند .مثل کاری که که آمریکا در جنگ جهانی دوم با ژاپن کرد.قدرت حاکمان امروز قابل مقایسه با قدرت پادشاهان گذشته نیست قدرت های بزرگ امروز با ابزارها وامکاناتی که دارند می توانند جهان را تبدیل به خاکستر وزباله دانی کنند .سلاح های هسته ای می توانند خطرات ومشکلات زیادی ایجاد کنند .
================
اندیشه های پاره تو
توجه اصلی پاره تو معطوف به چگونگی پدید آمدن تعادل یا ثبات اجتماعی است. از دید او اصول تعادل وثبات اجتماعی با کارکرد چهار عامل زیر پدیدار می شود:
1-نبود تجانس اجتماعی ،که به گونه نابرابری در میان انسان ها نمود می یابد ومایه پیدایشرگروه نخبگان است.
2-منافع که همان انگیزه های اقتصادی کنش اجتماعی است.
3-غریزه ها یا ذخیره های ثابت (بازمانده ها) یا همان احساساتی که بر رفتار اجتماعی اثر می گذارد.
4- مشتقات ،که مظاهر شبیه عقلانی وفریبنده غریزه ها به شمار می آید وبیشتر شکل باورهای فلسفی،اخلاقی ومذهبی به خود می گیرد.
با در نظر گرفتن چهار عنصر وعامل یاد شده اندیشه های پاره تو را می توان در دو نظریه جای داد:
نظریه مشتقات وبازمانده ها :مراد او همان احساسات یا مکانیسم های فطری ودگرگونی ناپذیری است که رفتار انسانی را مشخص می کند .با وجود این بی پرده با بازمانده ها روبرو نمی شویم بلکه خودنمایی آنها به گونه مشتقات است .در واقع مشتقات نمادهای احساسات است ونماینده تعبیر کارها بر پایه دلایل عقلی به شمار می آید.به بیان دیگر انسان برای توجیه رفتارهایش که بیشتر منطقی نیست از مشتقات بهره می گیرد ..مشتقات از دید پاره تو مععادل آن چیزی است که ایئولوژی یا نظزیه های توجیهی خوانده می شود.با چنین نگاهی پارتو انسان را موجدی نابخرد ولی استدلال گر می داند هر چند کمتر منطقی رفتار می کند ولی می خواهد وانمود کند که رفتارش منطقی است .پارتو رفتارهایی ر منطقی می داند که هدف های دست یافتنی در پیش رو دارد وابزارهایی به کار می گیرد برای رسیدن به آن هدف ها مناسب است .
از دید پاره تو انسان ها چه از دید جسمانی وچه از دید فکری واخلاقی برابر نیستند .در سراسر جامعه وهر یک از لایه ها وگروه های آن،برخی کسان از برخی دیگر با استعدادترند.شایسته ترین کسان در یک گروه ،نخبگان در آن گروه را تشکیل می دهد .پارادایم اندیشه پاره تو تمایز توده ها از برگزیدگان است.
پاره تو به کمک دو غریزه پیشین یعنی تدبیر وبقای مجموعه ها ،نظریه گردش نخبگان را بنیاد می نهد .از نظر وی تعادل وثبات اجتماعی وپیدایش یک طبقه حاکم نمونه نیازمند آمیزه ای مناسبی از دو گروه شیران وروبهان است به گونه ای که از یکسو کسانی استوار وآماده کاربرد زور در اختیار باشند واز سوی دیگر از کارگزارانی نوآور ،اندیشه ورز ودور از وسواس های اخلاقی بی بهره نباشیم .
نظریه گردش نخبگان گویای آن است که پاره تو اعتقاد چندانی به پیشرفت وتکامل واقعی ندارد بلکه از دید او در جامعه بشری در پیوسته بر همان پاشنه خواهد چرخید وچرخه فرمانروایی روبهان وشیران همواره برقرار خواهد بود .جامعه پیوسته دستخوش نوسان خواهد بود ولی همواره به توازن خواهد رسید .مهمترین نمود از دید تاریخی زندگی ومرگ اقلیت های حاکم یا به گفته خود پاره تو زندگی یا مرگ اشرافیت هاست (تاریخ گورستان اشرا فیت هاست).
طبق نظریه نخبه گرایی پاره تودر هر جامعه اقلیت برگزیدگان بر اکثریت توده های مردمی یعنی کسانی که از راه های فشارهای غیر عقلانی ریر سلطه قرار می گیرند وهمواره منفعل وتابع هیجان هستند فرمانروایی می کنند از اینرو وی هم با سوسیالیسم وهم با دموکراسی مخالف است و آنها را سراب وریاکاری می داند.
از دید پاره تو خاستگاه گروه برگزیدگان نابرابری های زیستی وروانی در میان شهروندان است .نخبگی از ویژگی های انسانی وتوانایی های فردی یا غریزه ها ریشه می گیرد .نخبگی را نباید در نیروهای ناشناختی وماوراءالطبیعی یا در فرآورده های طبیعی پیشرفت فنی وتکنولوژیک دید بلکه آن را باید در جنبه های زیستی –روانی ونابرابری های ذاتی افراد جستجو کرد.
=========
آنارشیسم
مفهوم اصلی در این دیدگاه آرشی است به معنای سر،رئیس وتمرکز..آنارشیست ها اعتقاد دارند چیزی به نام دولت نباید وجود داشته باشد با حاکمیت) government ) مخالف نیستند اما با مفهوم state به معنی دولت مخالف هستند .یک کشور باید حاکمیت داشته باشد مرزهایش مشخص واز خاک خود دفاع کند اما شکل گیری دولت موجب شکل گیری قدرت می شود که منتج به کارگیری زور وقدرت است.حتی الامکان نباید دولت شکل بگیرد .ذات سیاست هم مانند تشکیل دولت است .وقتی دولت شکل بگیرد افرادی قدرت پیدا می کنند که باعث جدایی آنها از بقیه مردم می شود .آنها معتقدند ذات انسان پاک است اما تسلط دولت یک سری نابهنجاری ایجاد می کند که باعث ایجاد جنگ ،نابرابری واستبداد در جامعه می شود .دولت ها با این روش بدترین خطا را مرتکب می شوند ،اختلافات طبقاتی شکل می گیرد.آنارشیست ها با زور وسلطه مخالف هستند با هر سازمانی که متکی بر زوز وقدرت باشد مخالفت کرده لذا مخالف تشکیل سازمانی به عنوان دولت هستند.سازمان به مرور زمان باعث می شود فرد محافظه کار شود واز آرمان های اولیه دور شود وبه منافع خود بچسبد پیشنهاد می کنند به صورت دوره ای افراد بدون گرفتن امتیازپست ها ومقام ها را در اختیار بگیرند .
آنارشیست ها : ذات انسان پاک است .با حکومت مخالف نیستند با دولت مخالف هستند .اداره جامعه وحکومت باید داوطلبانه باشد واز هرگونه زور وسلطه وگرفتن امتیاز به دور باشد.
آنار شیست ها به دو گروه تقسیم می شوند (تقسیم بندی کلاسیک):
فردگرا:خواهان از بین بردن مالکیت های بزرگ بودن .گسترش مالکیت های کوچک ومبادلات خرد وآزاد را خواستار بودند وبا برنامه ریزی برای اصلاحات اقتصادی مخالفت می کردند. ویلیام گادوین ،پرودون ومارکس اشترنر
جمع گرا:دولت را نمی توان یک شبه از بین برد ودولت نهاد غیر اخلاقی است باعث عدم پیشرفت جامعه می شود .مباحثی که به عنوان اخلاق در جامعه مطرح می شود درخیلی از اوقات نمی تواند باعث پیشرفت جامعه شود .با مالکیت خصوصی موافق نیستندوبه مالکیت جمعی معتقد هستند .اداره جامعه توسط کسانی باشد که بصورت دوره ای وداوطلبانه مسئولیت داشته باشند وامور اقتصادی ،اجتماعی وفرهنگی جامعه را خودشان برعهده بگیرند. باکونین و کروپوتکین.
باکونین اعتقاد داشت هم از طریق انقلاب وهم ازطریق تحول تدریجی می توان به اهداف دست یافت.کار نهادهای دولتی (فرهنگی ) که می خواهند سیستم پاداش ومجازات را در جامعه پیاده واجرا کنند قابل قبول نیست .هر عملی که در آن انگیزه سودجویی باشد آن عمل قابل قبول نیست.
کروپوتکین هم معتقد بود آنچه که مهم است توانایی همکاری با سایر همنوعان است .اگر رقابتی هم باشد باید خالی از دشمنی وجنگ باشد که در این صورت رقابت قابل قبول است.
قوانین 3 دسته هستند:قوانینی که حافظ مالکیت هستند ،قوانینی که حافظ حکومت هستند وقوانینی که حافظ منافع اشخاص هستند.
انحلال دولت وتشکیل کمون ها بر اساس علایق افراد شکل می گیرد افراد بر اساس علاقه عضو می شوند ومسئولیت قبول می کنند وبر اساس آن جامعه اداره می شود .هرکس به اندازه نیازش ازخزانه ثروت ملی دریافت می کند وهیچ کس بر دیگری برتری ندارد.
آنارشیست های غیر کلاسیک به 3 دسته تقسیم می شوند
1-آنارشیست کمونیستی:کانون توجه به این نظریه اقتصاد کشاورزس وصنایع روستایی است ودر واقع نوعی بازگشت به طبیعت ودر عین حال خواستار رفع نیازهای عمومی افراد ودر دسترس بودن کالاها وخدماتبرای همگان است .مخالف صنعت نیست ولی اعتقاد دارد پیشرفت های صنعتی به نابودی طبیعت ومحیط زیست منجر می شود .
2-آنارشیست سندیکالیستی:برخلاف نوع اول لزوما از پیشرفت های صنعتی چشم پوشی نمی کند بلکه اکانات جامعه صنعتی را امری لازم در جهت کاهش سختی های انسان وافزایش بهره وری وتوان انسان می داند .در این نوع آنارشیسم هسته اصلی بر سازماندهی مستقل صنفی ونظارت کارگران وایجاد هماهنگی بین فدراسیون هاست .هر دو نوع آنارشیست کمونیستی وسندیکالیستی دارای گرایش های سوسیالیستی وجمع گرا هستند با این تفاوت که در سندیکالیستی بشر بیشتر به پیشرفت های صنعتی توجه دارد واعتقاد دارند فرد در درون اجتماع ومراودات گروهی است که به خلاقیت وتوانمندی می رسد.
3 –آنارشیست فردگرایانه :اساس خود را بر فردیت انسان قرار داده است وموافق با مالکیت شخصی ومخالف با مالکیت جمعی است وبه لیبرالیسم نزدیک تر است .باید گفت این گروه در اقلیت هستند وبیشتر در آمریکا مطرح شده است .
دلایل زوال آنارشیسم
1-پیدایش ،گسترش وقدرت گیری جنبش های اقتدارگرا در قالب مارکسیسم لنینیسم در شوروی سابق ،ناسیونال سوسیالیست در در آلمان به رهبری هیتلر وفاشسیم در ایتالیا (به رهبری موسولینی) واسپانیا.
2-اقدامات تروریستی پرسر وصدای آنارشیست ها در قرن نوزدهم باعث شد افکار عمومی به وحشت بیفتد ونیروهای حکومتی بصورت مصمم وهمه جانبه برای سرکوب آنها اقدام کند .
3-اصلاح نه چندان مطلوب سرمایه داری در برخی از کشورهای اروپایی وآمریکا را از عضوگیری ناراضیان نظام سرمایه داری محروم می کرد . برای مثال بحران سال 1929 در آمریکاومتعاقب ان در دیگر کشورهای اروپایی بیشتر به نفع جنبش سوسیالیستی یا طرفداران نظریه دولت رفاه بود .به هرحال تحولات سرمایه داری نیازمند روش های پیچیده تری بود وآنارشیسم نمی توانست پاسخگوی آن باشد.
اهداف آنارشیسم :1-اجتماعی کردن وسایل تولید (به دیگاه سوسیالیستی نزدیک است واز کمونیست دوری می کند.2-ایجاد اتحادیه های آنارشیستی 3-توزیع برابر امکانات مادی
دلایل مخالفت آنارشیست ها با دموکراسی مبتنی بر انتخابات آزاد :1- دولت دموکراتیک باز هم دولت است 2-ادعای دموکرات ها را ظاهرا خواست ،نظر واراده مردم می داند ولی در عمل مردم را به دنبال خود می کشند وبه این ترتیب به گمان آنها استبداد اکثریت به وجود می آید .3-برخلاف ادعاهای اولیه برای ورود همه نمایندگان واقعی مردم به پارلمان افراد تحصیل کرده وارد پارلمان می شوند ونمایندگان واقعی مردم یا طبقات زحمتکش یا کارگر نمی تواند نماینده مردم باشند.
=============
****مدرن وپست مدرن
پست مدرن بعد از دوران مدرنیسم شکل گرفت اولین بار یک نویسنده اسپانیایی به نام فدریکو واونیسم در سال 1934 این اصطلاح را در شعر خود به کار برد. با تاکید بر بازگشت به مذهب ،تشویق به ظهور اجتماعات گسترده. پست مدرنیسم ادامه وتداوم مدرنیسم است به موازات آن پیش می رود برخی می گویند نقد مدرنیسم است برخی می گویند تداوم آن است .
لیوتار ،بودریار ،ومیشل فوکو از صاحبنظران پست مدرن هستند
لیوتار اعتقاد داشت ؛ دوران پست مدرن دوران شک کردن است .وی از 3 ویژگی دوران پست مدرن صحبت می کند:
1-به پایان رسیدن عصر تئوری های کلان درباره سیاست وجامعه؛دوران بوجودآمدن مکاتب مهم گذشته است مکاتب مهم وتاثیرگذاری دیگر بوجود نمیاید .مکاتب مهم در قرن بیست شکل گرفتند .در دوران جدید با تئوری های کلان جدیدی مواجه نیستیم.
2-شکاکیت اخلاقی(نسبی گرایی اخلاقی)؛ اخلاق ارزش خود را از دست می دهد .اگر قانون را درست پیاده کنیمهمان برای اداره جامعه کافی است .نیاز به وضع اصول ثابت اخلاقی نیست.
3-شخصی کردن معنا : یعنی افراد حاضر در جوامع این آزادی واختیار را دارند که نسبت به حوادث پیرامون خود تفسیر وبرداشت شخصی خود را داشته باشند که به شرایط زندگی ،فرهنگ وجامعه باز می گردد.
از لحاظ روش شناسی :روش مطالعاتی مدرنیسم در واقع پوزیتویسم است در نگاه به جهان وهستی .تکیه بر عقل گرایی ،عینی گرایی وتجربه گرایی از مولفه های مدرنیسم است .اما روش پست مدرن هرمنوتیک است (علم تاویل وتفسیر معنا)
ویژگی پست مدرنسیم در حوزه سیاسی و اجتماعی ؛
1-نفی دولت به عنوان سمبل هویت ملی 2-نفی ساختارهای حزب واعمال سیاسی 3-ترویج نسبیت اخلاقی 4-مخالفتبا قدرت دولت متمرکز5-مخالفت با رشد اقتصادی به بهای ویرانی محیط زیست 6-مخالفت با حل شدن خرده فرهنگ ها در یک فرهنگ مسلط7-مخالفت ونژاد پرستی 8-زیر سئوال بردن همه برداشت های اساسی که مورد قبول جامعه هستند.9-ردعقل گرایی محض وطغیان بر علیه روشنگری10-مخالفت با برنامه ریزی متمرکز وطبقه بندی شده 11-اعتقاد به پایان یافتن مبارزه طبقه کارگر وحل شدن در نظام سرمایه داری .
نقاط اختلاف مدرنیسم وپست مدرنیسم
پست مدرن ها رفتن به سمت حقیقت گرایی رفتن به سمت آگاهی کاذب است .پست مدرن ها با ایده آلیست( آرمانگرایی) مخالف هستند اما مدرن ها اعتقاد دارند عقل سرچشمه حقیقت است.در پست مدرن به عنوان مثال در سینما برخی فیلم ها پایان باز دارند نتیجه گیری را بر عهده بیننده می گذارند.احتیاج به تفسیر ذهنی دارند.در سایر جنبه های هنری هم این گونه است .به عبارت دیگر یکی از عمده ترین تفاوت مدرنیسم وپست مدرنیسم در نگرش به واقعیت وحقیقت است .پست مدرن ها حقیقت راآگاهی کاذب می دانندکه تحت تاثیر ناخودآگاه انسان است.
تفاوت دیگر این است که در پست مدرن فاصله کمی بین روشنفکران ومردم عادی وجود دارد .هیچ اختلافی دردر مباحث علمی وسبک زندگی بین روشنفکران وتوده مردم وجود ندارد .یک نوع هماهنگی بین آحاد مردم برقرار می کند .برخلاف مدرن ها در پست مدرن اختلاف عمیق وتناقض شدید بین گروه های مختلف جامعه در موضوعات مختلف از بین رفت.پست مدرن با گذشته آشتی کرد .توجه به فرهنگ ،آداب و رسوم در پست مدرن احیاء شد بعضی مباحث را تغییر دادند وبه بعضی موضوعات به شکل فعلی توجه کردند. خیلی از آداب ورسوم گذشته که مدرنیسم ها کنار گذاشته بودند پست مدرن ها به آنها پرداختند وتوجه کردند .آنها را احیا کردند .یا آنها را تغییر دادند یا اصلاح کردند.
در جهان رسانه وتبلیغات سخن پست مدرن این است که نباید خود را محدود به استفاده از ابزار رسانه ای ،بازاریابی یا تبلیغات بکنیم بنابراین در تبلیغات وروش های رسانه ای جدید باید از اشکال سنتی وغیر سنتی بهره برد .به نظر مک لوهان تمام رسانه های جدید اشکال هنری جدیدی هستند که به هرعاملی وابسته نیستند .پست مدرن قالب های مدرن را شکسته است واز هر وسله وابزاری برای رساندن پیام استفاده می کند .در بازاریابی پست مدرنیسم مرزی بین پیام ورسانه وجود ندارد وحتی گاهی به جای هم استفاده می شوند .بوردیار اعتقاد دارد این دوران مرگ رسانه است .به نظر او این جمله که رسانه پیام است به معنای مرگ پیام است چون در واقع عامل رساننده یا واسطه وجود ندارد .
=====================--------------------------------------------------
ویژگی های رسانه وتبلیغات در 3 دهه اخیر :
1-عدم قاطعیت :رسانه به مخاطب واستقبال او وابسته است اما در عین حال در شیوه های جدید همه چیز نسبی است .برای مثال در بعضی از تبلیغات ها در دوران جدید از عوامل معمول مانند نور ، صدا وحرکت یا رنگ استفاده نمی کنند به عنوان نمونه برای نشان دادن بی صدایی یک ماشین لباسشویی برای چند ثانیه ماشین لباسشویی در حالت چرخش صفحه آن نمایش داده می شود به نظر می رسد صدای تلویزیون مشکل دارد اما این تبلیغ می خواهد به بیینده بگوید بی صدا بودن یکی از امتیازات این نوع ماشین لباسشویی است.
2-پراکندگی:در دوران اخیر استفاده از رسانه ها با استفاده وکاربرد فضاهایی که نسبت به کالای مورد نظر بی ارتباط است مانند تبلیغ یا معرفی کالاهای پزشکی در تلویزیون یا صفحات اینترنت در کنار کالاهای دیگر.
3-عدم تمرکز : رسانه ها در تبلیغات پست مدرن مرکزیت ومحوریت ندارند .همه برنامه ها وتبلیغات در کنار هم یا در میان هم پخش می شوند .
4-تداخل :همه رسانه ها در درون هم استفاده می شوند برخلاف گذشته یک وسیله ارتباطی چند کاره شده است مثل تلویزیون یا موبایل.کاربردهای چند گانه دارند .تلویزیون به اینترنت تبدیل می شود ویا برعکس .زیر نویس های تبلیغات خبری تلویزیون را تبدیل به روزنامه می کنند .در کنار هر سایت یا وبلاگ تبلیغات می بینیم .
5-مشارکت:در دنیای امروز سایت های شخصی ،وبلاگ ها وامکانات فضای مجازی از تبلیغ ،اطلاع رسانی ویا آگاهی دادن استفاده می کنند .بسیاری از کمپین ها اجتماعی وسیاسی فراخوان آنها یا ایجاد فضاهایی برای مکالمه ویا کنفرانس نمونه هایی از این مشارکت هستند.
=======================
با زردی هزاران خزان سبز بودیم