تلنگر
قطار، منتظر هیچ کس نمی ماند
و عمر، شیشه ی عطر است! پس نمی ماند
پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند
مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی آینه جای نفس نمی ماند
طلای اصل و بدل آن چنان یکی شده اند
که عشق جز به هوای هوس نمی ماند
مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این طبیب به فریادرس نمی ماند
من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
قطار، منتظر هیچ کس نمی ماند
فاضل نظری
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان ۱۳۹۹ ساعت 0:18 توسط فرامرز جوادی چروده
|
با زردی هزاران خزان سبز بودیم